(1) why can't u just be my friend
اين نوشته شماره (۱) رو برای شما آقايون می نويسم
يعنی خيلی دوست دارم جواب اين سوالم رو بدونم. اونم از ديد شما.آخه می گن خانمها و آقایون دنیا رو یک جور نمی بینن که این هم بحث مفصلیه که بعدا بهش می پردازم.
بحث من سر رابطه دو جنس مخالفه.
فرض کنيد شما در يک شرکت کار می کنيد که به تازگی کارمند جديدی که خانم هست استخدام کرده و اون خانم همون قسمتی که شما کار می کنيد کار می کنه و شما بايد روزی ۸ ساعت با ايشون ارتباط نزديک داشته باشيد.
اولين سوالها و فکرهايی که به ذهن شما می رسه چيه؟
به چه چیز اون خانم بیشتر توجه می کنید؟
-طرز لباس پوشیدن و آرایش و وضعیت ظاهری یا اینکه اول براتون مهمه بدونید اون تو زمینه کارش تخصص داره یا نه ؟
-حالا اگه ظاهرش مناسب بود و مثلا فرض می کنیم زیبا بود ... آیا خیلی دلتون نمی خواد بدونید که ازدواج کرده یا نه و آیا کسی رو تو زندگیش داره یا آزاده؟
-آیا سعی می کنید به بهانه های مختلف به ایشون کمک کنید تا چهره خوبی از خودتون تو ذهنش ایجاد کنید و سر صحبت رو باز کنید؟
-اگه این کارمند جدید یک آقا بود آیا باز هم همین رفتار رو داشتید؟؟
یه مثال دیگه می زنم.
فرض کنید یکی از همکلاسیهای شما که خانم هست اومده از شما یه سوال درسی می کنه یا مثلا یه جزوه یا کتاب میخواد به امانت بگیره.
اولین چیزی که به ذهنتون می رسه چیه؟
-فکر می کنید چرا به یکی از خانمها مراجعه نکرده و شاید این بهانه ای هست برای صحبت با شما؟
-خوشحال می شین که اومده سر صحبت رو باز کرده و سعی می کنید این موقعیت رو به بهانه های مختلف تکرار کنید؟ و به قولی اون رو یه چراغ سبز در نظر می گیرین؟
-به فرض اینکه اون خانم با شما دفعه های بعدی هم صحبت کرد شما این حق رو به خودتون می دید که خودتون رو صاحب خق بدونید و اگه دیدید با یکی دیگه از دوستهای شما هم رابطه ای در همین حد داره احساس غیرت یا حسادت کنید یا فکرکنید که عجب آدمیه این؟؟
-اگه باهاتون صمیمی شد فکر می کنید عاشق شما شده؟؟
سوال : مرز بین دوستی و عشق براتون چیه؟
سوال : اصلا به دوستی بین دختر و پسرها اعتقاد دارید؟ منظورم دوستی بدون در نظر گرفتن جنسیت هستش.
آیا فکر نمی کنید که وقتش رسیده یه کمی دیدگاه هامون رو زیر سوال ببریم و در رفتارمون تجدید نظر کنیم؟
ادامه دارد...
نمی دونم با اين عکسهايی که نمی يان چيکار کنم!
اصلا خونه من از ريخت افتاده!
يکی کمک کنه يه جايی پيدا کنم که بتونم عکسهامو بذارم به شرطی که در بيان!
چقدر وقت بود دلم برای عروسی رفتن يا چشن نامزدی يا هر چشن شاد ديگه ای تنگ شده بود.
اما حالا که چشن نامزدی يکی از دوستهای خوبم بود... هر کاری کردم ديدم نمی نونم برم.
تنهایی و آماده نبودن بهانه بود. (قراره اینجا با خودم رو راست باشم)
با اینکه بیچاره چند بار هم تلفن زد دلم راضی نشد برم.
شاید دوست خود خواه و بدی باشم که تو همچین موقعی دوستم رو تنها گذاشتم.
به هر حال اون نامزدش + خانواده اش رو داره و فکر می کنم اونقدر دور و برش امشب شلوغه که نبودن من به چشمش نیاد.(اینم برای کم کردن از عذاب وجدانم!)
آخه نمی دونم چرا هر شبی که همچین جشنهایی می رم بعدش دلم خیلی می گیره.
یاد فیلمهایی افتادم که معمولا قبل از کریسمس یا ولنتاین می ذازن.
مثل Sleeples In Siatell که اون مرده تنهاست و اون زنه هم تنهاست و بعد خیلی جالب انگیزناک به هم میرسن!
چقدر دلم می خواست این قصه ها راست بود.
هر قدر هم که ببینم باز هم امید وارم که یه روزی هم زندگی من فیلم بشه!
یعنی از اون چیزایی که فقط تو فیلما امکانش هست...
نمی تونم باور کنم زندگی بدون عشق رو
باور هم کنم تحملش سخته
چقدر آدمهایی که کمتر حس می کنن راحت تر زندگی می کنن
مثل این دوستم که امشب جشنش بود!
خیلی راحت با کسی که اصلا نمی شناسه ازدواج کرد!
من که فکر نمی کنم هیچ وقت به این مرحله از بی حسی برسم!
با اينکه خيلی خوابش می يومد نصف شبی ساعت ۳.۴۰ بيدار شد!
خيلی تشنه بود.
اما بيشتر از تشنگيش تنبل بود. حالش رو نداشت تا آشپزخونه بره.
ليوان نوشابه ديشبش هنوز بالای سرش بود.
يه کمی نوشابه خورد... اما بازم تشنش بود.
پا شد رفت آب آورد.
تمام ديشب بارون اومده بود.
بارون که می يومد هميشه يه احساس آبی بهش دست می داد ... شاعر می شد!
ديگه خوابش نمی رفت.
حس شاعريش گل کرده بود.
اگه نمی نوشت که خفه می شد.
دخترک نوشت و نوشت و نوشت.
برای کسی که شايد هيچ وقت نوشته هاش رو نخونه.
مهم اين بود که اون بنويسه.
هر وقت اون فکر می کرد که دیگه دلش خالی شده شب که می خوابید تازه می فهمید چقدر پر تر شده.
ماهی تو آسمون نبود.
ابر بود و ابر.
باد بود و بارون.
تو دل دخترک هم بارون می يومد.
خيس خيس شده بود اما سردش نبود.
دخترک برای خداش هم نوشت.
لازم هم نبود واسه اون بنويسه.
اون ننوشته هم می خوند.
ساعت ۶.۳۰ صبح بود.
دخترک خدا رو بغل کرد و خوابيد.
باز هم بر گشتن سر کار بعد از چند روز خونه نشينی
شايد اين اولين تعطيلي عمرم باشه که با کمال ميل گوشه عزلت گزيدم !
غير از کتاب خوندن و درست کردن اين وبلاگ هم کار مفيد ديگری انجام ندادم.
هنوز تصميمهای زيادی تو زندگيم هست که بايد بگيرم.
يکيش هم مربوط به فرداست.
راستش دلم کمی شور می زنه.
حس می کنم اگه آدم بتونه با خودش رو راست باشه خيلی خوبه.
اما يه کمی شجاعت می خواد.
درون هر کدوم از ماها يه پيامبر هست که راه رو نشونمون می ده.
مشکل من يکی اينه که تا اين پيامبره می ياد لب باز کنه و چيزی بگه من در گوشم رو می گيرم!
عين اين بچه های لوس و پررو!
اخه مگه حقيقت چقدر سنگينه که قيول کردنش واسه من اينقدر مشکله؟
مگه تا کی می تونم سرم رو مثل کبک زير برف کنم و تو دلم بگم همه چير خوبه!
وقتش رسيده که با خودم آشتی کنم
با تو آشتی کنم...
نه فقط برای رسيدن به آرامش...
برای اينکه کسی جز تو لیاقت اين همه دل بستن رو نداره.
(آنچه نپاید .... دلبستگی را نشاید)
کاش فردا بارون بياد
تا برم زيرش و حسابی خيس بشم.
آزاد آزاد...
...در ابتدای راهی که نمی دونم به کجا ختم می شه
اما می دونم که وقت رفتن رسيده
يه وقتهايی تو زندگی هر کسی پيش می ياد ... که دلش می خواد از دست همه چيز فرار کنه.
شايد فرار کار ترسوها باشه.
اما من فکر می کنم ترس هم بعضی وقتها طبيعيه.
ولی اين فرار از ترس نيست.
از خستگيه
از بی پناهی
از گم شدنه
تصميم ندارم اينجا فقط وقتهايی بنويسم که همه درا به روم بسته اند.
اينجا پناهگاه منه
واسه لحظه های خوشی که تو نيستی تا باهات قسمت کنم
و لحظه های بی کسی که دلم از همه عالم و آدم می گيره.
اينجا رو هديه می کنم به دلم
قول مي دم ايندفعه ازت بيشتر مواظبت کنم
